|
از نور بدش مي آمد. نور زشتي همه
چيز را نشان مي داد ولي در تاريکي هيچ چيز پيدا نبود نه زشتي و نه زيبايي. پس
مي توانست در تاريکي هرجور دلش مي خواهد ببيند-
از مه خوشش مي آمد چون ابهام داشت. آخر نفهميد از ابهام خوشش مي آيد يا نه.
ولي از مه خوشش مي آمد. در مه دوردستها پيدا نيست. دوردستها را زياد دوست
نداشت چون هميشه غبارآلود بود. خيلي کم پيش مي آمد که دوردستها را خوب ببيند
خيلي کم-
از تک درخت بيشتر از جنگل خوشش مي آمد. جنگل يکنواخت بود و تک درخت در نبرد
با يکنواختي دشت. بعضي وقتها توي جنگل يک درخت از بقيه بالاتر مي رفت و اين
درخت که از بقيه بلندتر شده بود را بيشتر از تک درخت دشت دوست داشت-
از آب و آتش خوشش مي آمد. برگهاي خشک شده و پوسيده که روي زمين خيس افتاده
اند را هم دوست داشت-
عاشق غروب بود غروب جنگل و کوه و کوير و دريا. غروب و طلوع شکل هم بودند ولي
طلوع را خيلي دوست نداشت. شايد به خاطر اين بود که طلوع سفير روز بود و غروب
نويد دهنده شب ... و شب تاريک بود-
و شب آمده و او هرجور دلش مي خواهد دنيا را مي بيند. فارغ از همه چيز و همه
کس ... فقط دلش خوش است به اينکه هرجور دلش مي خواهد مي بيند
محسن ناظم - 13 آبان 1381 - کازرون
ارتباط با محسن |