|
ماهی قصه ما يه چند روزی بود يواشکی پشت يه صخره
قائم می شد تا عروس دريائی بياد از جلوش رد بشه . البته بعضی وقتها هم يواشکی
خودشو يه جورايی به اون نشوم می داد . خيلی از ماهی ها مسخرش می کردن و بهش می
گفتن : ای بابا عاشق شدی؟؟.... ماهی خسته شده بود . رفت پيش عمو دانا ، -عمو
دانا ، عمو دانا : ماهی چه جوری می فهمه عاشق شده . عمو دانا گفت : هر وقت
هميشه قبل از خودت به ياد اون بيافتی و هيچ وقت از ياد و خاطرت پاک نشه ... هر
جا چشم می اندازی اونو ببينی حتی اگر اقيانوسها از اون فاصله داشته باشی هر
موقع ببينيش قلبت بلند بلند شروع کنه به تالاپ تالاپ کردن ... اون موقع بايد
بفهمی که عاشق شدی . حالا موقع امتحان بود . شروع به شنا کرد . اون قدر با سرعت
می رفت و حواسش نبود که داره به ساحل نزديک می شه . وقتی هم فهميد که ديگه خيلی
دير شده بود ، از آب افتاده بود بيرون .... ياد اون روزايی افتاد که پشت صخره
های مرجانی قائم می شد تا اونو تماشا کنه . وقتی افتاد روی ماسه ها پيش خودش
گفت : خدا کنه هيچ بلائی سر عروس دريائی نياد . خدا يعنی من ديگه نمی تونم اونو
ببينم ؟؟ يه سوالی توی مغزش اومد: نمی دونم اونم منو دوست داره يا نه ؟ توی
همين حال از سرش رو برگردوند ، چشمش به يه آشنا افتاد ، و قلبش بلند بلند شروع
کرد به تالاپ تالاپ کردن ....
ديشب تو خونه معرکه اي بود.البته خونه که چه عرض کنم يه اتاق 75
متري بود که گوشهُ اون يه حمام و توالت ساخته بودن . سهراب توي
يه تعميرگاه کار ميکرد که صاحبش دست کمي از باباش نداشت ؛ فقط
فرقش با اون اين بود که عملي نبود . سهراب هر چي کار ميکرد بايد
خرج خماري باباش ميکرد.گاهي اوقات به خودش ميگفت : آخه خدا اين
چه سرنوشتيه که من دارم .صبح وقتي سهراب ازخونه شون مي زد بيرون
ماني داشت ماشينش رو مي شست تا يه روزديگه رو آغاز کنه . خونهُ
ماني اينا هم يه چيزي تو مايه خونه سهراب ايناس فقط فرقش تو يه
صفره که بعد از 75 مي گذارن.ماني درخونه رو باز کرد و زد بيرون
تا بره کافي شاپ پيش بقيه بچه ها . سر راه رفت تعمير گاه تا
ماشينش رو يه تنظيمي بکنه آخه فردا کورس داشت نبايد کم
مياورد.اين اولين باري بود که سهراب و ماني هم ديگه رو ديده
بودن.ماني چند بار ديگه رفته بود توي اون تعمير گاه.کم کم باهم
يه نيمچه رفاقتي پيدا کردن. سهراب دوست خاصي که نداشت تو خونه هم
دل خوشي نداشت .پس تمام محبتي که نتونسته بود به کسي ابراز کنه
رو گذاشت براي ماني.يه روز ماني بهش گفت که يه دو ماه ديگه يه
برنامه توپ دارن اگه پايه اس مي تونه باهاشون بره.خيلي خوشحال شد
آخه اين اولين مسافرتي بود که ميخواست بره اما بعد که فکرش کرد
ديد تعميرگاه رو چي کارکنه بابا رو چه شکلي دودر کنه آخرش هم پول
از کجا بياره.به خودش گفت :تو اين دو ماه يه کم پول جور ميکنم تو
اي دو ماه .بعدشم من که زياد خرج نميکنم بابا دارم با چند تا بچه
مايه دار ميرم سفر .تو اين دو ماه مثل...افتاد تو کار اخر سر هم
يه پولي گذاشت تو جيبش با ماني اينا زد به جاده.وقتي رسيدن يه
راست رفتن هتل دو سه روزي اونجا حسابي حال کردن.صبح تو جنگلا
غروب لب ساحل.صبح روز چهارم سهراب وقتي از خواب بيدار شد ماني رو
نديد گفت: نامردا تنهايي رفتن لب آب.از هتل که ميومد بيرون حساب
دار هتل بهش گفت :دوستاتون صبح زود رفتن. گفتن که شما صورت حساب
هتل رو پرداخت مي کنيد.سهراب لب جاده وايساده بود مي خنديد به
جمله اي که قبل سفر گفته بود : بابا با چند تا بچه مايه دار ميري
سفر!! تو که خرج نميکني؟
ديشب
تو خونه معرکه اي بود.البته خونه که چه عرض کنم يه اتاق 75 متري
بود که گوشهُ اون يه حمام و توالت ساخته بودن . سهراب توي يه
تعميرگاه کار ميکرد که صاحبش دست کمي از باباش نداشت ؛ فقط فرقش
با اون اين بود که عملي نبود . سهراب هر چي کار ميکرد بايد خرج
خماري باباش ميکرد.گاهي اوقات به خودش ميگفت : آخه خدا اين چه
سرنوشتيه که من دارم .صبح وقتي سهراب ازخونه شون مي زد بيرون
ماني داشت ماشينش رو مي شست تا يه روزديگه رو آغاز کنه . خونهُ
ماني اينا هم يه چيزي تو مايه خونه سهراب ايناس فقط فرقش تو يه
صفره که بعد از 75 مي گذارن.ماني درخونه رو باز کرد و زد بيرون
تا بره کافي شاپ پيش بقيه بچه ها . سر راه رفت تعمير گاه تا
ماشينش رو يه تنظيمي بکنه آخه فردا کورس داشت نبايد کم
مياورد.اين اولين باري بود که سهراب و ماني هم ديگه رو ديده
بودن.ماني چند بار ديگه رفته بود توي اون تعمير گاه.کم کم باهم
يه نيمچه رفاقتي پيدا کردن. سهراب دوست خاصي که نداشت تو خونه هم
دل خوشي نداشت .پس تمام محبتي که نتونسته بود به کسي ابراز کنه
رو گذاشت براي ماني.يه روز ماني بهش گفت که يه دو ماه ديگه يه
برنامه توپ دارن اگه پايه اس مي تونه باهاشون بره.خيلي خوشحال شد
آخه اين اولين مسافرتي بود که ميخواست بره اما بعد که فکرش کرد
ديد تعميرگاه رو چي کارکنه بابا رو چه شکلي دودر کنه آخرش هم پول
از کجا بياره.به خودش گفت :تو اين دو ماه يه کم پول جور ميکنم تو
اي دو ماه .بعدشم من که زياد خرج نميکنم بابا دارم با چند تا بچه
مايه دار ميرم سفر .تو اين دو ماه مثل...افتاد تو کار اخر سر هم
يه پولي گذاشت تو جيبش با ماني اينا زد به جاده.وقتي رسيدن يه
راست رفتن هتل دو سه روزي اونجا حسابي حال کردن.صبح تو جنگلا
غروب لب ساحل.صبح روز چهارم سهراب وقتي از خواب بيدار شد ماني رو
نديد گفت: نامردا تنهايي رفتن لب آب.از هتل که ميومد بيرون حساب
دار هتل بهش گفت :دوستاتون صبح زود رفتن. گفتن که شما صورت حساب
هتل رو پرداخت مي کنيد.سهراب لب جاده وايساده بود مي خنديد به
جمله اي که قبل سفر گفته بود : بابا با چند تا بچه مايه دار ميري
سفر!! تو که خرج نميکني؟
توی يه باغ پر درخت چند تا پرنده
بودن که با همديگه اصولی رفاقت داشتن . اونا دلاشون با هم يکی
شده بود آخه چند سالی از رفاقت اونا می گذشت . اونا خيلی سال قبل
همديگه رو پيدا کرده بودن. با هم عهد بسته بودن از هم جدا نشن.
توی اين جمع يه کلاغی بود . کلاغه همش
سرو صدا می کرد ، شلوغ می کرد .، حرف تو دهنش نمی موند . اما
ساده بود ... همه رو مثل خودش می ديد. يکرنگ ، سياه سياه ... .
يه روز چند تا مرغ عشق اومدن تو باغ چرخی بزنن و برن . ولی پابند
شدن ، موندن و اومدن تو جمع چند تا پرنده . پرنده ها چند سالی
بود که می خواستن يه Bird Party بگيرن و خوش باشن. يکی از مرغ
عشق ها گفت : من يه لونه خالی دارم روی يه تک درخت وسط يه بيابون
، اونجا دنج دنجه . خلاصه اونا رفتن و بساط
مهمونيشون و رو کردن . مهمونا کم کم اومدن و بزمی يه راه
افتاد . همه گرمه گرم بودن که يه دفعه يه قناری که صدای بزن بکوب
رو شنيده بود اومد. کلاغه داشت حال می کرد واسه
خودش ، که يه دفعه نگاه قناری افتاد تو چش کلاغه.
کلاغه وقتی شب رفت تو جاش بخوابه ، هرچی چشاشو بست ، قناريه اومد
جلوی چشاش .يه حسی داشت . هر بار که قناری رو می ديد حسه بيشتر
می شد
. قناری هم همش می اومد نزديک کلاغه پرواز می کرد . کلاغه و
قناری با هم حرف زدن ، ساعتها و روزها ... ديگه با هم دوست شده
بودن آخه .. يه روز قناری به کلاغه گفته بود که من تو دنيا دوستی
ندارم . با خيلی ها سلام عيلک دارم اما دوست نيستم . فقط دو تا
دوست دارم . يکی ماه ، يکی ديگه هم توئی. اون روز برای کلاغه
خيلی بود . يه نيگا به قناری کرد و پيش خودش گفت: چه خوب ، قناری
هم يه رنگه ، زردِ زرد.... توی اين باغ پرنده زياد بود، يه روز
که قناری داشت تو باغ اين ور و اون ور می رفت چشمش افتاد به يه
طوطی . تازه چيزائی که کلاغه نداشت به چشش اومد . طوطی رنگارنگ
بود .خودش يه رنگ ، بالش يه رنگ ، دمش يه رنگ ، نوکش يه رنگ .
ديگه هر چی به کلاغه نگاه می کرد ،
طوطی بيشتر به نظرش جالب می اومد . کم کم رابطه اش رو با کلاغه
کم کرد . ديگه اون برق تو چشاش نبود ، يه روز هم آب پاکی رو ريخت
رو بال کلاغه و خلاص... کلاغه تازه
فهميد رنگ و چند رنگی يعنی چی؟؟ کلاغه خيلی دلش به حال طوطی می
سوخت . آخه تو اون باغ ، قرقاول ، طاووس و هزار تا پرنده رنگين
تر از طوطی هم بود. |